صفحه اول
فریشته های پلنگ خانوم
 

 

 

حکایت گوز و آخوند

یکی مرد ایران نوشتش رمانی خودش خیلی باز بیش ترم تنها تنها یه روز
تو هر صفحه از اون رمانش نوشتش که هر جا که آخوند دیدی شکم گونده بودش به ریشش بگوز

رمانش امماکن بسی زود اون باز تکثیر شد
شکمبه ی نویسنده هه عین آخوند هی سیر شد

ز پس رفت عقب اون خودش خیلی باز بیش ترم لاغری کون اون
ز پیش امماکن اومدش هی شکمبه ش جلو تا می تونست مثل یکی از دولپِ یکی کون اون

یه روزی یه درویش زود از کنار همون رد شدش
خیال کرد اینم خودش پس آخونده شکم گنده-کون هستش و زودی با اون خودش بد شدش

همانا می خواستش بگیره دو دستی یکی ریش اون
بگوزه مثِ یکیّ درویش بر قامتِ پیش اون

امماکن نگاه کرد دیدش که آخوند اون ریش نداشت
خیال کرد درویش ما ناگهان که خودش دست اون هیچ نداشت

همانا بگوزید بی دست بر قد و بالای اون
سخاوت نشان داد درویش ما مثل اجداد والای اون

نتیجه ش خودش امماکن قافیه ش خیلی بازم خرابی داره
نمی تونه اصلا بتونه درست شه چراچونکه اصلش نظامش یه جوری یه جاهاش مثل رمان نویسنده هه خیلی قاطی داره


 

 

 

 

 

 

 

 

 

E-Mail: info@palangkhanoom.net
This is Palangkhanoom`s non-commercial site